عاشقانه هایی زیر تیغ انکار...
مجنون هایی که عشق نمیدانند
کجا ایستاده بودی؟ در مسیر باد... سرمو انداخته بودم پایین و تو حال و هوای خودم بودم نمیدونم به چی فکر میکردم اما مطمئنم درمورد خودم نبود داشتم به یه روح تیکه تیکه شده فکر میکردم یه روح خسته و داغون که سعی میکردم توی یه کالبد پاره پوره جاش بدم کارم ازین حرفا گذشته داشتم توی دنیای تک نفره ام غرق میشدم که بوق یه ماشین دستمو گرفت و کشید تو دنیای زنده ها وقتی که اومد از جلوم رد شد فهمیدم ماشین پلیس بوده یه تاکسی زرد جلوی داروخونه پارک کرده بود از خیابون رد شدم و رفتم تو مغازه مبایل فروشی -آقا یه شارژ هزاری بدین گذاشتمش تو کیف پولم و دوباره پر زدم تو دنیای مجازی تو جایی که کسی حق نداره نفس بکشه جایی که چشمات حق زندگی رو از همه میگیرن ولی بازم مجبور شدم بیام بیرون مجبور شدم سلام دختر همسایه رو جواب بدم لپای گل انداخته ی ماهک منو یاد یه دختر بچه انداخت که من بدجوری تسلیمشم حسنایی که میدونم دختر من نیست و نخواهد شد حسنایی که تو قول دادی اسمشو بذاری حسنا مهم نیست وقتی حسنا واسه دفعه اول میگه ((مامان)) قند تو دل کدوم زن از زنای زمین آب میشه مهم اینه که وقتی حسنا میخوره زمین وقتی دستش زخم میشه دل تو از جا کنده میشه چیز زیادی ازت نمیخوام نمیخوام همیشه به یادم باشی حتی نمیخوام شب جمعه ها واسم فاتحه بخونی نمیخوام توام مثه من دیوونه بازی دربیاری و از من بنویسی عیبی نداره اگه به جای من کس دیگه رو ببری کوچ کنار آکواریوم بشونیش غصه نمیخورم اگه گوجه جدید پیدا کنی اگه دلت خواست میتونی یکی دیگه رو جای من پیدا کنی که هروقت میگی خامه شکلاتی لپاش از خجالت سرخ شه حتی یه رز سفید نمیخوام که به قول خودم سر قبرم قرمزش کنی عکساتم نمیخوام روسری قرمزم نمیخوام هر چه قدر دلت میخواد قلیون بکش یه دختر بگیر که بتاونی واسش عروسی بگیری خاله هات تو عروسیت برقصن و به آرزوت برسی اگه دلت خواس ببرش کوچه برومند یه در سفید پلاک 69 طبقه اول دوست داشتی اون نعل اسبی رو که دستته بنداز دور دیدی هیچی ازت نمیخوام فقط یه خواسته دارم با زنت حرف بزن که اسم دخترتونو بذارین حسنا اولین باری که چادر سرش کرد بیارش سر قبرم که ببینمش گردنبندی که واست خریدمو بده بهش بگو تو یه باغچه همون دورو بر خاکش کنه بذار مریم و هر چی مربوط به اونه توی کره اثیری گم بشه همین دوباره همه شب گریه هام تازه میشن زندگیم پر از آدمه آدمایی که فقط یه سایه ان حسنی که همیشه باید چیزایی بگم که دوست داره بشنوه شکیبایی که وقتی از امیر حرف میزنه باید تو کله اش فرو کنم که نگرانشم مهنازی که هروقت غلط گیرمو بر میداره و رو میز یه شعر مینویسه، باید بهش بگم که خطش قشنگه عاطفه ای که واسم مهمه که کنکورشو چطور میده غزاله ای که باید پنج روز تو مشهد حضورشو تحمل کنم داداشی که نگرانم این خریتش زودتر تموم شه پس من چی؟؟؟ چرا من به فکر من نیست؟ پس چرا بین این همه سایه، من سایه روی دیوار هیچ دلی نیستم؟؟؟؟ هر روز که میگذره به کاری که دارم میکنم بیشتر شک میکنم شاید دنیا به این قشنگی که حسن تو گوش من میخونه نباشه شاید شکی راست میگه راست میگه و من بازم دارم ادامه میدم کاش هیچوقت پامو تو کیش وی نمیذاشتم اون آموزشگاه لعنتی شوم ترین قصه زندگیه منه و من اونجا نزدیکترین و قشنگترین ادم زندگیمو پیدا میکنم برای م.ه عزیز: منو تو بعضی وقتا شبیه هم میشیم وقتی جفتمون یه نفرو دوست داریم وقتی نگاه تو به حسن همون نگاهیه که من بهش دارم. البته شاید وتی یه روسری صورتی سرت میکنی و بهت نمیاد وقتی تا وسط پیشونیت پایین میکشی و من که میدونم اصلا بهت نمیاد اما حسن میگه که بهت میاد بیصدا میخندی و ابروهای پرپشتت بیشتر به چشم میاد اون بعد از ظهر سر کلاس حبیبی اخرین ترمی که باهم بودیم اردیبهشت ۸۹ یک سال بود که تظاهر میکردم هیچ احساسی به حسن ندارم و تو اون روز خوش خیالانه شماره عشقتو بالای کتاب intro من نوشتی شماره ای که هنوز جاش کنار حاشیه زرد کتاب قدیمیم مونده همون شب بود که واسه اولین بار اسم مهتابو شنیدم اولین بار بود که به یه پسر sms میدادم ولی حسن نفهمید صدای شکستن قلب مو نشنید اینو میگم واسه تو م.ه عزیزم تویی که نبودی و ندیدی چند روز پیش از پشت پنجره سرویس دیدمت میدون فرمانداری بود همون قدی بودی هنوزم مقنعه ات تا وسط پیشونیت میرقصید بازم داشتی حرف میزدی و با همون حالتت دستاتو تکون میدادی یادمه تو همیشه پر حرف بودی یعنی میتوانستم اما دستانم انقدر کوتاه بودند که به اسمان نرسیدند... نا امید شدم و زندگی ام را به دست تقدیر سپردم باشد که تقدیر با من مهربان باشد اسمان الوده شهر را به کوتاهی دستانم ببخش و اشک چشمهایت را به سردی قلبم... خانم هاشمی میگه اشتباس ایضا شکیبا منو ببخش به خاطر اینکه باورت ندارم بخاطر اینکه همیشه فکر میکنم بازیگر قصه عشق تو کس دیگه ای جز منه منو ببخش چون بهت اعتماد ندارم چون همه وجودم پر شده از شک میدونم هم واسه من سخته گفتنش هم واسه تو شنیدنش اما حقیقت اینه که تاحالا حتی هیچکدوم از حرفاتو باور نکردم وقتی گفتی نماز میخونی تو دلم به دروغت خندیدم ایضا وقتی گفتی فقط با منی ایضا وقتی گفتی دیگه از اون زهرماریا نمیخوری ایضا وقتی گفتی دختر دایی مامانتو قد من نمیخواستی تاحالا ۱۰۰ دفعه به فکر این افتادم که زهرمو بریزم که تلافی کینه قدیمیمو در بیارم ولی حیف من دیوونتم حیف که میپرستمت حیف...... راستی تاترمونم اول شد. فردام باید آزمون بدم همیشه هیچی نمیخونم توقع دارم ترازم بالای ۷۰۰۰ بشه ولی لامسب بالای ۶۱۰۰ نمیاد که راستی اون دختره پریا که همش جز نفر دوم یا سوم آزمون میشه اسمش تو مجله میزنن دوتا نیمکت با من فاصله داره شده اینه دق همینطور مسحد حاج حسنو به خاطر کوچه برومند عباس آبادو به خاطر حبیب بن مظاهر آژانس قشقایی رو به خاطر پیتزا کوچ و دستای خانم هاشمی رو به خاطر نوزادی که تو بغلش میگرفت... بید های مجنون همه در آستانه حضورت قد برافراشته اند بیچاره من که حتی بیدها هم به تو دل بسته اند آرام و بیصدا پیش میایم نمیخواهم آنقدر نزدیک شوم که از روی اتفاق عطر تنت را استشمام کنم میدانم خواهم مرد... نفسی که با نفس های تو دستاویز شود بی شک خنجری است که فرو میبرمش ولی خوب میدانم که هم تو و هم چشمانت و همه ی بیدهای مجنون به بهانه آتش زدن من روز ها را طی میکنید میدانم که سرانجام مرا خواهی کشت اما... بگذار فقط یک بار فقط یکبار طعم گس انگشتانت را زیر باران تجربه کنم و وجودم سرشار از بوی خوش تنت بشود همین یکبار دریغش نکن تازه آزمون ورودی مدارس سمپادو قبول شده بودم. ۵ سال پیش بود. هی بهم گیر دادن برو کلاس زبان تقصیر داداشم بود. اون گفت برم. سر کلاس که نشستم احساس غریبی کردم جلسه بعد یه پسربچه ۱۵ ساله وارد کلاس شد شاگرد جدید بود زمانپور ازش پرسید:
What 's your name پسرک جواب داد: ((((hasan)))) و دل من به پهنای سینه فرو ریخت پسرک با همه دخترا خوش بود با همه میخندید به تک تک دخترای کلاس زل میزد اما واسه من مهم نبود الانم مهم نیست مهم اینه که حسن هست حتی با اینکه بهش شک دارم باورش ندارم وقتی که مثه بچه ها دروغ میگه وانمود میکنم باور کردم مهم نیست مهم اینه که خدا از من دریغش نکرده توی عشقش خدا رو میبینم
۱-یا آدمن ۲-یا پسرن عاسقا دو دسته هستن ۱- خود خدا ۲- دخترا نتیجه اینکه پسرا هیچوقت نمیتونن آدم شن یا عاشق شن دست خودشون نیست آفرینششون اینجوریه. چند وقت پیش یه پسری میگفت((دخترا مثه آدامسن جویدن بیش از حد یه آدامس باعث بی مزه شدنش میشه و سرانجام همه آدامس ها سطل آشغاله...)) فقط خندیدم و پیش خودم افسوس خوردم به حال جامعه ای که شعور پسراش در همین حده. دلم به حال خدا سوخت آخه اون چیزی که اتفاق افتاده چیزی نیست که خدا فکرشو میکرد خدایا بعیده تو با این همه تدبیر به فکر خیانت آدم به حوا نبودی. خدایا ازت گله دارم. این آدم همونی بود که همدم وهمدرد حوا قرارش دادی. حالا فقط خود حوا با حوا همدردی میکنه و آدم رفته دنبال خیانت خودش. خدایا ازت گله دارم چون با اینکه لیلی همیشه داره به پای این مجنون دروغیش میسوزه تو همه جا تو دینت تو کتابت به آدم هشدار دادی که از مکر حوا حذر کنه. یه مهر خائن و مکار بودن زدی رو پیشونی ما و مارو به خاطر گناه نکرده بدنام کردی. خدایا چرا اسم لیلی پسوند برده رو به دنبال داره؟ خدایا چرا مجنون میتونه چندتا لیلی داشته باشه اما اگه لیلی فقط یه مجنون بیشتر داشته باشه سنگسارش میکنن؟ خدایا چرا بدنومی میوه ممنوعه خورده به نام حوا و عبادت و توبه ۱۰۰۰ ساله و خوش مسلکی خورده به نام آدم؟؟؟؟ خدایا به این بنده های ذکورت بگو اگه اول آدم هبوط کرد به این معنی نیست که سند زمینتو به نامش زدی. بگو اگه بهونه شون پیروی حوا از شیطان و خطای حواس دست ما پر تره. یادشون بیار که این تهمینه بود که حتی به نبود رستم بازم لالایی پهلوونی تو گوش سهراب خوند اما بازم این رستم بود که همه لالایی تهمینه رو به فریاد خصم مبدل کرد. یادشون بیار لیلی انقد مهم بود که با رفتنش مجنون مجبور شد شبونه با چاه درد دل کنه یادش بیار که حتی بعد از چند هزار سال حتی بعد از سجده ی زلیخا، هنوز لیلی بدنامی پیرهن از پشت دریده رو به دوش میکشه. خدایا چرا به لیلی زیبایی دادی تا چشم مجنون دنبالش باشه؟ من این زیبایی رو که قداست لیلی رو به آتیش کشیده نمیخوام. ببین لیلی چه مظلومانه داره تلذی میکنه داره جون میده دم دم آخره دیگه برگشتن یا برنگشتن مجنون براش فرقی نداره. خدایا حالا که تو دنیات منه لیلا بازیچه این همه مجنون خائن شدم، حالا که از زندگی چیزی جز اشگ واسم یادگاری نمونده حد اقل تو بهشت یه جای خوب به منه لیلا بده. آخه من واسه چشمای مجنون نذر کردم که تا آخر بهشت عاشقش بمونم، حتی اگه مجنون من خائن باشه... همه گفتند تو مسخ شده ای همه گفتند رام کردن تو ناشدنی است همه گفتند عاشق شدن شیطان مضحک است مضحک ترین قصه آفرینش اما من باور نکردم باور نکردم و قرار را بر این گذاشتم که تو فرشته ای فرشته ای تنها ترسیده فرشته ای که زیر باران مانده واز سرما میلرزد سرت را به دامن گرفتم مادرانه لالایی خواندم آنقدر لالایی خواندم تا محبتم را باور کردی و آرام در آغوشم خوابیدی بدنبال کالبدی برای فرشته گشتم تا تو از خواب بیدار شدی گریستی و گفتی همه راست میگفتند اقرار کردی که از نسل شیطانی و برای به تاراج کردن قلبم آمده بودی اما حالا عاشق شدی همه حیران ماندند من شیطان را فرشته کردم و به او عشق آموختم یادم نبود که شیطان نسبش به فرشتگان گره خورده..... اما حالا... حالا فقط یه جسم پوک و تهی شدم و تظاهر به بودن میکنم تظاهر به نفس های بدون تو بدون تو پسرک دقلباز رویاهایم که فکر میکردم تجلی قداستی همه شب گریه هایم با یک عکس سیاه و سفید میمیرند و من سعی میکنم باور کنم عاشقم هستی و از آن بدتر باید باور کنم در تمام این شب هایی که گذشت تنها بودم به خدا الان میزنم خودمو میترکونم واقعا گیر کردم نمیدونم باید چه تصمیمی بگیرم حسن که خودشم گیر کرده شکیبام هی تو بحرانات فلسفی خودش اوج میگیره هیچ یابویی ام نمیرسه یه چیزی بهم بگه کاش حداقل یکی میومد بهم فحش میداد ولی یه چیزی میگفت انگار همه دنیا حالش از من بدتره اگه دست من بود یه دریل بر میداشتم همینجوری دهنه ی کوه دماوندو سوراخ میکردم انقد میرفتم پایین که دیگه هیچ موجود زنده ای نباشه اونوقت از شدت گرما همه چیزو یادم میرفت یکی نیست بگه دیوونه تو اون گرما مخت میترکه دیگه وقت به فراموش کردن نمیرسه از اون طرفم تمرین تاتر دهنمو سرویس کرده راجع به حسنم دیگه واقعا نمیدونم زنگیدم خوابگاهشون اینجوری بود بابا دیوونه شدم به بالا سریش فحش میداد به اون یکی میگفت نوکرتم دعوا هم میکرد دو نفرم با چهار پایه میکوبیدن تو سر هم اون یکی ام دستشو کرده بود تو شورت پسره اتاق بغلیه به جان مادرم صدای جک و جونورم میومد اون پسر علی اهوازیه نشسته بود با لهجه جنوبی نمیدونم به چی میخندید صدای دخترم میومد ولی دروغکی میگفت کسی نیست خودمونیما از اتاق بغلی صدای چیزای دیگه ام میومد حسن بیچاره بچه ام دهنش سرویس شده انقد کار کرده منه بیچاره باید داد میزدم چه عشق بچگونه ای داریم حسن لب های تورا بوییدم بوی کوچ میدادی ای همه از جنس زرد دوری! به کجا رفته ای؟ که حتی سرگردان ترین بادها هم تو را نمیابد گل صبر شکفت،گل صبر پژمرد نیستی، نیستی افسوس افسوس که در کوچه باغهای پاییز پاهای تو آهنگ خش خش را نمینوازد، به ساز برگ. و افسوس که توسن افکار من به مقصد نام تو زبانم را درنمینوردد بسوز! بسوز ای سزاوار ترین! بسوز در آتش یخ زده دستان خویش که نیست هیچ فاخته ی خاطره ای را شاخساری و هیچ قانونی را اعتباری. عباس محمدی خوابیم و با خطاب تو بیدار میشویم مستیم و با عتاب تو هشیار میشویم حلاج پیشه ایم و گمانم در عاقبت با حلقه های موی تو بر دار میشویم فرجام تلخ قصه ابلیس سهم ماست وقتی به دام سجده گرفتار میشویم چشم تو بود میوه ممنوع عشق و ما روزی از این دسیسه خبردار میشویم مصطفی رستگاری من برای تمام تکرار های بیهوده ات سر فرود آوردم و خدایم شدی و برایم اکنون از آنجه که ایمان من بود و کفر تو نه ننگی مانده نه خواب سجده ای این را بگو برای آنان که از فرجام عشق میپرسند تیام کیانی همه کس خفته و خم بود که بیدار شدیم عالم از یار تهی بود که ما یار شدیم یار ما همچو مه چارده و ما شب او تا برون آید و افتد سیه و تار شدیم آن چه جامیست مرصع؟ چه شرابیست در آن تا شما مست شدید ما همه هشیار شدیم وعده امروز بده طاقت فردا نبود ما سروپا همه جان لحظه و دیدار شدیم ما به قصد دل و صید و تو کمین کرده بدیم ای دریغا! که به دام تو گرفتار شدیم! تیام کیانی شبی بیا سراغ من و بشکن این سکوت را بیا که من خزان شدم بهار کن تن مرا شبی بیا مرا ببر به خانه ات به اوج لاجوردی ات چه سبز میکند مرا نگاه عاشقانه ات. سید علی علوی کبوتر نگاه تو نشست روی بام من حضور ماه چهره ات کشیده شد به شام من نسیم بوی چادرت وزیده شد به سوی من گرفت بوی زندگی ز بوی تو مشام من متانت و حیای تو حریم امن قصه شد و زندگی به یمن تو همیشه شد به کام من ز خنده ای ز عشوه ای ز نازی و نوازشی پر از شراب عشق شد بلور های جام من نشست خاطرات تو کنار حجم دفترم اگر چه بیصدا ولی شنیده شد پیام من رسیدی و طپید دل طپش طپش نگاه را چه ساده بود عاشقی جواب تو سلام من هادی رییسی مجد کبوتر نگاه تو نشست روی بام من حضور ماه چهره ات کشیده شد به شام من نسیم بوی چادرت وزیده شد به سوی من گرفت بوی زندگی ز بوی تو مشام من متانت و حیای تو حریم امن قصه شد و زندگی به یمن تو همیشه شد به کام من ز خنده ای ز عشوه ای ز نازی و نوازشی پر از شراب عشق شد بلور های جام من نشست خاطرات تو کنار حجم دفترم اگر چه بیصدا ولی شنیده شد پیام من رسیدی و طپید دل طپش طپش نگاه را چه ساده بود عاشقی جواب تو سلام من هادی رییسی مجد شکیبا میگه اینو پری گفته شکیبا میگه من چشمام قشنگه شکیبا میگه نباید ولش کنم چون دوسش دارم شکیبا میگه خیانت یعنی با یه پسره ۱۸ ساله باشی ولی عاشق یه مرده ۲۸ ساله شکیبا راست میگه شکیبا همیشه راست میگه... به بهنوش گفتم هیچی بین ما نیست و تو الکی مزاحمم شدی می خنده و هر چی از دهنش در میاد به تو میگه بازم باید تظاهر کنم باید تظاهر کنم که ازت بدم میاد حالم از این همه تظاهر و دنیایی که ساختم به هم میخوره خیلی سخته عاشق مردی باشی که حتی حواسش بهت نیست مردی که دوست داره ولی دوست داشتن و بلد نیست مردی که بهش خیانت شده بهت گوش نمیکنه تو منجلابی ساخته دست و پا مخیزنه ولی من نمیدونم چرا میخوام توی این دنیای خیالیش هبوط کنم تنهایی یعنی تو اوج عشقبازی یه حس نفرت نسبت به کسی که عاشقشی بکنی یعنی شیرین باشی و توی بیستون بین صخره سنگها فرهادو بو کنی ولی وقتی پیداش میکنی یه تیشه ببینی که غرق خونه تنهایی یعنی تک تک سلولهای فرهادو میپرستی اما معنی رد انگشتتو که روی تیشه مونده نمیفهمی دلم میخاد بکشمت ولی خودمم میدونم حتی بهشتم بدون تو جهنمه چه برسه به این دنیایی که پر از نفسهای خیانته تظاهر میکنم که من هم ناراحتم بعد جلوی شکیبا مجبورم تظاهر کنم همه چیز خوب است زنگ بعد همه بچه ها دنبال سیاه کردن دفتر های نظریه اعدادند آرامشی همه وجودم را در بر گرفته چند بار میروم پایین و بالا می آیم هیچکس حواسش به من نیست آرام و بی تلاطم روی نیمکت نشسته ام به مهناز نگاه میکنم آدمی به سادگی مهناز تا به حال ندیدم با خودم آرزو میکنم که ای کاش تو هم به پاکی مهناز بودی ته دلم شوقی کهنه جان میگیرد فکر نمیکردم به این زودی دنیای بین ما اینقدر بزرگ شود اینقدر بزرگ که مجبور باشم برای حرف زدن با تو داد بزنم و تو هیچگاه صدایم را نشنوی مولایی میگوید ما از افکارمان بوجود آمده ایم میگوید افکار ما حقیقی اند نه ما با این حرفهایش امیدی در دلم سوسو میزند فکری تازه به سرم میزند میخواهم در افکارم بهشتی بسازم و تو را همان فرشته ای که میپندارم نقاشی کنم مدادم را بر میدارم نوکش شکسته مداد مهناز را بر میدارم ودر کتابش چیزی مینویسم آرام میخندد و نوشته را میخواند الهی کفی بی عزا ان اکون لک عبدا و کفی بی فخرا ان تکون لی ربا حضرت علی(ع) پروردگارا همین عزت مرا بس که تورا بنده ام و همین فخر مرا کافیست که تو خداوندگارمی... به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت تو هیچ وقت پس از صبر من نمیایی در انتظار چه خالیست جای چشمانت چه میشد گر دل آشفته من به چشم تو عادت نمیکرد و ای کاش از نخست آن چشمهایت مرا آواره غربت نمیکرد آخی حسنم برگشته ولی هنوز حتی ندیدمش خودش که تا حالا چیزی نگفته نمیدونم شاید سرش خیلی شلوغه و وقت نداره ولی مهم نیست مهم اینه که باشه یا نباشه من دوووووووووووووووووووووسش دارم فهمیدن عشق را چه مشکل کردند مارا ز درون خویش غافل کردند انگار کسی به فکر ماهی ها نیست سهراب بیا که آب را گل کردن اییییییییییییییییییییییییییییی واسه چهارشنبه کلی کار دارم یه عالمه تست شیمی دارم یه عالمه تمرین واسه هندسه و نظریه اعدادم دارم از همه بدتر N تا سوال ریاضی واسه شنبه دارم که میخوام نصفشو امروز بنویسم آخه چرا حرف الکی میزنم من که میدونم نمیرسم مامانم سیده قراره فردا یه عالمه مهمون بیاد خونمون کلا درس تعطیله مثلا فردا عیده کلی مهمون داریم اصلا به درک نمینویسم راستی این روزا کمتر از حسن خبر میگیرم همش میرم تو کتابام عیب نداره فردا عیده خودم جبران میکنم مجال من همین باشد پنهان مهر او ورزم حدیث بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد شبی لیلی به مجنون گفت کای محبوب بی همتا تو را عاشق شود یدا ولی مجنون نخواهد شد حافظ تو را برای ابد ترک میکنم مریم چه حسن مطلع تلخی برای غم مریم پکی عمیق به سیگار میزنم اما تو نیستس که ببینی چه میکشم مریم برای آنکه تورا از تو بیشتر میخواست چه سرنوشت بدی را زدی رقم مریم مرا به حال خود وا گذاشتند همه همه همه همه اما تو هم؟ تو هم؟ مریم؟ امیر پیمان رمضانی من هی میام بحرفم تو هی میگی بهنوش. بابا ولش کن اون بیچاره رو هنوز ازش کینه داری؟ بی خیال خودم حالشو میگیرم ولی تو لجباز تر از این حرفایی واسه همین لجبازیات عاشقت شدم دیگه راستی میبینی هوا چقدر قشنگ و پاییزیه؟؟؟؟؟ تو این هوا جون میده بیای با هم بریم بیرون ولی نه فعلا از دستت ناراحتم خودتم میدونی چرا ازت یه سوال پرسیدم ولی اون جوابی رو که توقع داشتم ندادی اصلا من قهرم مثل رنگ آبی مثل سجاده ی قرمز و کرم مادرت مثل چادر سورمه ایش با شاخه های سفید مثل گردنبندی که خریدم و هیچ وقت نشد گردنت بندازم مثل آجیل مشکل گشایی که مادرت بهم داده مثل کوچه برومند مثل شعر قایقی خواهم ساخت سهراب که گفتی دوسش داری مثل غزاله که یه روز دوسش داشتی... مثل قلب خودم که شکوندیش از همه مهم تر پیشخونه مغازه آقای کسماییه که تورو یادم میاره هر وقت یه قلیون میبینم یاد تو می افتم هر وقت میبینم یکی نماز نمیخونه یاد تو می افتم جرئت نمیکنم از جلوی پاساژ گلستان رد شم میترسم چشمام به یه نگاه آشنا گره بخوره میترسم اون نگاه همه زندگیمو به آتیش بکشه میترسم حسن میترسم از روزی که مال من نباشی میترسم یه روز دستاتو تو دستای یکی دیگه ببینم متنفرم از اون لحظه که بخوام سرمو پایین بندازم و تظاهر کنم دیوونه ی این پسری که کنارمه نیستم من دوست دارم از گفتنش خجالت نمیکشم انکارشم نمیکنم میدونی میخوام دنیام چه شکلی باشه؟ این شکلی حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن مریم حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن حسن آره میخوام دوروبرم فقط تو باشی میخوام همه زندگیم پر شه از تو میخوام بین اینهمه حسن خفه شم اما افسوس که من حتی یکدونشو ندارم خدایا نمیدونم سهم من تو این دنیات حتی یکدونه از این حسنا میشه یانه.نمیدونم


![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


















مریم حیدر زاده


![]()


![]()


![]()


![]()







![]()
| Design By : Night Melody |









